با اینکه از عید نوروز متنفرم ولی با روحیه ی کاملا توپ وانمود میکنم که خیلی از فرارسیدن عععیییید نوروز و سیزده روز تعطیلی خوشحالم و لابد بعدش هم باید مبارک شما هم باشه.
احساس کردم تا فوران نکردن پاشم بیام اینجا یه چیزایی بنویسم که حوصلمون سر نره
خیلی آبرو ریزیه که:
عقد فامیلت باشه و تو هم خوش وخرم پاشی بری تالار و به طرز احمقانه ای فکر کنی که "امروز که عقده کسی نمیاد عید دیدنی خونه مون" و وقتی آخرای جشن شد همه فامیل بگن" خوووووووب قراره امروز خونه شما خراب شیم!" و وقتی سعی میکنی سریعتر از همه برسی خونه که حد اقل ریخت و پاشاتو جمع کنی ، وقتی کلید میندازی تو در میبینی چند نفر از مهمونا میگ میگ کنان منتظرن تا تو درو بازکنی تا نصفه تنشون که بر اثر تعجیل در امر دید وبازدید لای در خونه مونده رو نجات بدی و مجبوری به اتفاق همونا وارد هال بشی وبه خودت لعنت بفرستی که چرا این قوم فقط این جور وختا آدم رو سورپرایز میکنن ، و ساعت یازده شب پس از خورده شدن شام توسط شص نفر آدم و شوریده شدن ظرفا توسط خود بدبختت یه کمی خیالت راحت میشه که علی رغم حضور فعالانه و پررنگگگگگگگگ مهمونا و بچه هاشون در سانت سانت سوراخ سنبه های خونه ، در اتاق تو قفله و کسی اون جا رو نمیبینه یک هووووووووووووو یک عکاس باشی جوجه بیاد بهت بگه: عروس دوماد میخوان ع---ک---س بندازن یه اتاق جدا و خلوت میخوان که راحت باشن ، یه جایی مثل اتاق داداشت یا اتاق تو! و تو میخای که صد سال سیاسوخته عروس دوماد راحت نباشن و دو دستی میکوفی تو سرت که اتاقم غیر قابل پخشه و اون طرفت اصرار میکنه که مهم نیست ما فقط کنار دیوار عکس میندازیم و انگار نمیتونه درک کنه که تو اتاق یکی مث توکه آنتروپیش مثبت بی نهایته و یک دونه کمد هم به لطف خدا نداره و کف زمین و فرش به البسه و دل وروده ی اتاق مزین شده (عقد داشتیم خو) اصلا فضا واسه عکس گرفتن مساعد نیست. مگر اینکه بخاد سبک دادائیسم عکس بندازه.
از همین جا به اون عروس دوماد عزیز و وقت نشناس و بیمعنیییییییییی (حالا که میخان!) اعلام میکنم که هیش وخ این کارشونو فراموش نمیکنم و به زودی تلافی شو سرشون درمیارم!
یه نکته ی دیگه:
از من به شوما نصیحت وقتی گوشیتون زنگ میزنه و شخص محترمی پشت خطه که تا حد مرگ باش رودوایسی دارید حتی الامکان از افراد خوشمزه ای که حتی روز خاکسپاریتون دس اسرتون بر نمیدارن و با جنازتون هم حساب شوخی دارن یک کیلومتر فاصله بگیرید تا مجبور نشید مث من آبروتونو بریزید تو فرغون و دور شهر راه بیفتید. در مجلسی که شرحش بر شما رفت گوشی من زنگید و من با شوق وذوق شروع به صحبت کردم .یه دایی دارم خیلی گله ولی در صورتی که خیلی نگران حیثیتت نباشی! اومد بالای سر من و دید که بنده دارم لفظ قلم حرف میزنم.اول با قلقلی شروع کرد که دید من خندم نمیگیره یهو بینی منو محکم گرفت تا شخص اون طرف خط بعد از یک دقیقه مکث وسکوت من ، صدایی معادل صدای کلاقرمزی دریافت کنه!
پ.ن: پست قبلی رو با تایید گذاشتم و بعد میگم خدایا چرا هیشکی کامنت نمیذاره.الان که دیدم کامنتا رو خیلی ذوقمرگ شدم.روحم شاد شد
- خدا از اون استادایی که تعطیلات به خودی خود بیخود رو به دهن دانشجو ها تلخ میکنند...چی بگم آخه من؟
خواهرم به دختر کوچولوش میگه : من هیچ وخ شوهرت نمیدم میخام تو رو پیش خودم نگه دارم تا همیشه کنارم باشی. دختر خواهرم بهش گفت: من حرفی ندارم ولی آخه مامان از دست من خسته میشی!!!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 1:10  توسط طنين
|
اين جوري فايده نداره
باس يه كار ديگه كرد
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 13:0  توسط طنين
|
آهااااي
آسمان
تا جان داري ، سيل ببار
مهم نيست
همين پير آتش ،
درگلويم
كافي است
تا اشك هايت
خاكستر شود.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 12:40  توسط طنين
|
این بار
سپید میخوانمت
باشد که شهره ی این شهر شوی
مردمان من
هر چه را
کمتر
ب ف ه م ن د
بیشتر
م ی پ ر س ت ن د...
پ ن 1)دلم تنگ شده برای چیزایی که قراره هیچ وقت برنگرده.حتی شما دوست عزیز!
پ .ن 2) دو دقیقه پیش رسما دق کردم
پ.ن3) الان بهترم!
پ .ن 4) برای آدمایی که الکی نظر میدن یا نظر الکی میدن اصلا دلم تنگ نشده
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 21:47  توسط طنين
|
كلي حرف دارم
اما دهنم قفل شده
كليدشو نديدي؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 9:16  توسط طنين
|
سلام
تازگيا رفتم تو فاز مناسبت
دو تا شعر گذاشتم.
-----------------------------------------------------------------------
در فكر دي و برف و تب سرمايم
سرسخت ترين مخالف فردايم
در خيال باطل يك دم صبح شدن
من دست از پا دراز تر ... يلدايم!
-----------------------------------------------------------------------
صد ها سخن نگفته بر لب دارم
از هرم نگاهش كمكي تب دارم
يلدا ! به برم چهار زانو بنشين
من حكايت هزار و يك شب دارم
----------------------------
پ.ن ۵-) يلداتون مبارك باشه
پ.ن ۵ /۴-: تولد "همون" مبارك(پارسال براش كادو گرفتم امسال پشيمونم كرد )
پ .ن ۴-: اگر شعر مشكل وزني نداشت كه هيچي
پ.ن5\3-: راستي وسط كلامم شكر اون هفته تولد خودم بود ولي به روي خودم نيووردم!
پ.ن ۳-) در صورتي كه شعر مشکل وزنی داشت... خودم ميدونم !(به طريقه ي اطفال ننر بخوانيد!)
پ .ن ۲- : چنانچه از وجود دو" شب " اذيت نميشويد مجازيد بجاي واژه ي قديمي و غير مصطلح(همون به درد نخور خودمون!) " بر" در شعر دوم واژه ي شب را بكار ببريد.
پ.ن ۱-: اگر هوس كرديد دكور شعر را طبق پ.ن۲- تغيير دهيد موظفيد دوبار شعر را با صداي رسا بخوانيد.
پ.ن ۰: با سيلي نقد ما را بنوازيد!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 10:53  توسط طنين
|
حيرانم از اين فاجعه ي شك و درنگ
اطراف خدا خالي شد در اين جنگ
اي وصله ي نامردي و حيوان صفتي
اين تو اين هم جماعت رنگ به رنگ
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:15  توسط طنين
|
سلام
امروز دو تا سپيد فسقلي گذاشتم
منتظريد سپيدمو بخونم؟
ميخونم حالا وقت زياده.منهتا قبلش خواستم از دوستان ومنتقدين و منتقدات تشكر كنم بخاطر نظرات وانتقادات با ارزششون. يه چيزي يادم افتاد كه خيلي دلم ميخاست براي كسي تعريف كنم .راجع به سپيد قبليم هستش:
يكي از رفيقام كه خيلي هم اهل شعر واين حرفا نيست شعرم رو ديد.ازش خواستم نظرشو بده.در واقع يه پله جلوتر رفتم وگفتم چي از اين شعر ميفهمه.ايشون بعد از كلي ورانداز كردن شعر برداشتشو از يه عبارت شعر گفت ايشون نظرشو در مورد اون قسمت شعر كه ميگه "يك جفت قافيه سياه كه راست راست رديفشان كرده توي شعرم" به اين شكل بيان فرمودند:
خب ببين عزيزم!
من فكر ميكنم منظور شاعر از يك جفت قافيه سياه يك جفت كفش سياه بوده وشخص سر به زير دورن شعر با همون دو تا لنگه كفش سياهشون قدم رنجه كردند و اومدند پاشونو راس راس مثل...(جاي خالي را با كلمات مناسب پر بفرماييد!)
گذاشتند روي برگه اي كه شاعر بخت برگشته داشته روش شعر ميگفته و همونجا جفت پا وايسادن!
همين كافي بود كه نفسم از خنده بالا نياد وازشون خواهش كنم اگر ميشه بيشتر از اين منو با كشفيات عميقشون ننوازند! اون روز خيلي خنديدم ولي بعد كه فكرشو كردم ديدم اتفاقا ديدگاه جالب و واقعا بديعي نسبت به شعر من داشته. و در واقع مدلشون همچيني بوده!
حالا اين دوتا سپيدمو بخونيد
عالم و آدم "بله" تحويلت ميدهند
آزمايش هم مثبت ازآب در آمد
ترس يعني همين!
سرطان مهرباني ات
به جاي تو
آخر مرا ميكشد.
----------------------------
يك عمر چشم بسته نگاه كردم
به تو كه تكدنده آن بالا جا خوش كردي
چشمم شور!
بگذار اين دفعه ازخر شيطان پرت شوي پايين!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 14:56  توسط طنين
|
لم داده سرم
بين پرانتز دست با ف
منم و ذهن چروكيده
با حضور افتخاري عنكبوت!
روي تار افكارم
و حالا چه سخت ساده
پنبه شد هر چه ريسيده بودم
به لطف همان سوم شخص مفرد!
كه منگنه شده
طبق عادت
نگاهش
به ، ظاهرا، علف زير پآش!
به خودم كه مي آيم
روي كاغذم
يك جفت قافيه ي سياه
كه زل زل رديفشان كرده توي شعرم
لحظه ي دعا روي همين خط قفل شد:
"اي لعنت خدا به اين سر به زيريت "!
ديروز هم ، اينجا اسير قافيه شدم
به جهنم!
ايهاالناس !
من
شاعر بشو
نيستم.
نظر فراموش نشود...
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:3  توسط طنين
|
دلم برای پر حرفی های همیشه تنگ شده.ولی دیگه انگار حوصله ی حرف زدن ندارم.البته نبود گوش شنوا هم بی تاثیر نیست... امیدوارم هیچ وقت حس نفهمیده شدن (توسط هر کی که فکرشو بکند ویا حتی کسی که اصلا فکرشو نمیکنید) رو به دوش نکشیدو باهاش این ور اون ور برید.اگر هم براتون پیش اومده آرزو میکنم بار آخرتون باشه از این عتیقه جات حمل و نقل میکنید!
خوب میریم تراک بعدی
این اثر فاخر!!! رو بخونید وهر چه که لازم است نثار شاعرش کنید.تکرار میکنم هر چه که لازم است نه هر چه که دلتون میخاد!
با آمدنت قامت ظلمت خم شد
خورشید خجالت زده ی عالم شد
وقتی همه راه ها به سمتت کج شد
ابلیس هوس کرد و کمی آدم شد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 12:2  توسط طنين
|